تبليغاتX
..:":":..Kp..~~..20..~~..InVar..:":":..
خفن بچه های فرزانگان
سلام...یه مدته رفتم تو فازه داستان( از نوع اشک درارش) دیگه خوبی یا بدی همینه

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکارو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعاق به من باشه.بعد از 2 ساعت ديدن فيلم . خوردن 3 بسته چيپس, خواست بره که بخوابه, به من نگاه کرد و  گفت : "متشکرم "
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: " قرارم به هم خورده, اون نمي خواد با من بياد".
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم, درست مثل يه "خواهر و برادر ". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون, کنار در خروجي, ايستاده بودم, تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه, اما اون مثله من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم, به من گفت : " متشکرم, شب خيلي خوبي داشتيم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
يه روز گذشت, سپس يک هفته, يک سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد, من به اون نگاه مي کردم که درست مثله فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد, و من اينو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد, با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي, با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي, متشکرم.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من . اين يخيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
نشستم روي صندلي, صندلي ساقدوش, توي کليسا, اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه, من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينتوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم. اما قبل از اينگه از کليسا بره رو به من کرد و گفت" تو اومدي؟ متشکرم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده, فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند, يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه,دختري که در دوران تحصيلش اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته:
" تمام توجهم به لون بود.آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم, مي خواستم بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتي ام..نميدونم...هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...!!
((آخي!!! )) داستان قشتگي بود نه؟!  واقعا بي ذوقي اگه نظر ندي!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:44  توسط InVaRi  |