تبليغاتX
..:":":..Kp..~~..20..~~..InVar..:":":..
خفن بچه های فرزانگان
 از بس که من خونسردم...صبر عیوب و مامانه عیوب و خواهر عیوب و خلاصه همه فکو فامیلاشو دارم.....

اگه ملاحظه کنین می بینین که قسمت نظرات نمی یاد..

CboXهم که ورپریده نیمدونم کجا رفته  ...

راستی یه نویسنده ی جدید آمدیده به وب  سر فرصت خودشو می معرفه...

ماهم دیگه داریم اساس کشی می کنیم...

تا ۳-۴ روز دیگه میریم میهن بلاگ...گرچه اونم تعریفی نداره ولی بهتر از این بلاگفای....

خب منتظر ما باشین...آرزوی موففخیت .....بای

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 12:7  توسط InVaRi  | 

انا انزلناه فی لیله القدر...
سلام عیلکم و رحمت الله..انشا الله که نماز روزه همتون قبول باشه...دعا هاتون مستجاب...اجرتون با خدا...ما رو هم دعا کنین...
خب تریپ مثبتی بسه...

از اوضاع احوال بگیم...5شنبه رفتیم مدرسه افطاری...
دوغ و کباب دادن ...بدبختا اونایی که روزه بودن از تشنگی هلاک شدن...وسط دعا هم چای دادن...آخه یکی نیست بگه اینا آب می خوان..!! بعد عمری آب پیدا کردن که بعد فهمیدیم خوده بچه ها خریدن..آها  دعا رو  هم توی راهروی مدرسه خوندن...موکت پهن کردن  تو کریدور که ما برم بشینیم , خودشونم ( مقامات 2سانت بالا تر از ما) با کفش رژه می رفتن...و فقط کافی بود یکی از ماها با گوشه کفش به این موکت ها بزنیم...
دیگه به هر بدبختی بود بچه ها نشستن...تا ساکت شدن ...

حالا  یه آخوندی اومد رو منبر..مثلا می خواست یه جوری با شوخی و جذاب حرف بزنه..ولی طفلکی هرچی خودشو انجه انجه کرد کسی بهش گوش نمی داد...خودشو خفه کردا...هی هم سوال دینی مذهبی , علمی, ورزشی, فرهنگی, می پرسید که ماشا الله همه بلد بودن..یارو کاملا متوجه شد اینجا مرکز فرزانگانه...
بعدش قرار بود دعای جوشن صغیر رو بخونن که نمیدونم چه جوری به جوشن کبیر تبدیل شد ( البته 30 تاش) بعدش هم مراسم قرآن به سر و ازینا....صحنش خیلی دیدنی بود...خلاصه جاتون خالی....
آخرشم یه عده که رفتن توو حیات پرسه بزنن البته به علاوه اونایی که از قبل جیم فنگ زده بودن..یه عده هم داشتن سریال صاحب دلان نگاه می کردن...یه عده بسیار عزیز هم به گفته خانم کیانی اجرشون با خدا  موکت هارو جمع می کردن...حالا یکی بگه من اینوست کجا بودم..!!!!  

اینم نمایی از نماز خونه جفنگ ما..!!!شاهد پیشرفت شایانش هستیم..!


اینا هم که می بینین مداح های گل هستن..!


                    فوری....................................اینجا رو نگاه کن

 یه شخصی کاملا ...... خیلی دلش.....می خواد ...ببین آمووو پا روو دم شیر نذار..!!....حبه جون اگه واقعا مشکلی داری که اینجوری داری حلش می کنی بگو تا واست حل که سهله محلولش کنم..! آفرین ....                کی کشیده اینو؟؟؟؟.!!! با توام ...!

                                    

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 15:33  توسط InVaRi  | 

يکم زود آپ کردم..؟نه..؟..ها..!..مي خواستم يه حالي بتون داده باشم..(چه کلاسيييي)..خب احوالتون؟...خيلي خوشحاليده هستيم که به ما مي سريد و مي نظريد..10-12 روز گذشتيده و همه دارن ميرن تو حس ( حس درس منظورمه..)
و اصل موضوع: 
الان قيافه ب.الف و گ.م و م.ش و...(به دليل اينکه مهم نبود حذف کرديم)..ديدنيه..!..از کنجکاوي نترکين چون نميفهمين کين..اصلا پسرن يا دختر..!مهم اينکه خودشون مي دونن..!..بابا جريانه کلبازيه...که .....مي خوام بدونن کي کم مياره..!..بياين اينم شماره که مي گفتين:  3478448?091..ماله تهرانم هست.....
آهاي اونايي که نيمدونن چه خبره کاري به کار اين شماره نداشته باشن.......
هه هه ...ضيعا رو مي گيرن.......واي مامان منو بگير....قيافه رو....!!!
راستي مي بينم بعضيا مارو مي شناسن ......تحويل نمي گيرن...واسه اوناهم داريم......به موقش.....
خيلي ببخشين که مجبوريده شدم که توو وب بزنم اينو..........
خاين 2تا عکس هم ار آسمون افتادن...ماله کجان؟....خدا مي دونه و اونايي که کلاسشون بوده........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 17:42  توسط InVaRi  | 

سلام به همگی...دارمتون...احوالتون ؟... خب برم سره اصله مطلب, میشناسین که منو..
خواستم اول مهر آپ کنم ولی مگه این بلاگفا می ذاره..! اعصابمو له کرد..!  بزور تونستم الان به آپم..! بگذریم مهم الانه که در خدمتتون هستم...بله..!

 اول از همه بگم ..اآآآآآآآآآآآآآ...چه خبره؟؟؟؟ به اندازه موهای سرم وب سمپادی درست شده..بابا چه قدر شجاع شدین..! 

خب روزه اول که خوب بود( نه خیلی خوب) شاهد پیشرفته بچه ها و پرسنل و مخصوصا دیوارای مدرسه بودیم..!
از اولیا شروع کنیم که خیلی ذوق مرگ بودن؛ مخصوصا اونایی که از مدارس دیگه اومده بودن..ولی من توو کفه چندتاشون بودم که چطور قبول شدن؟!( از راهنمایی خودمون منظورمه) واقعا عجیبه..! جل الخالق.!

دومیای بیچاره هم امسال هویت نا مشخص شدن... معلوم نیست تجربیین یا ریاضی..! چه جفنگ..! از چندتاشون که پرسیدم انگار تجربیاشون هم باید آمار بخونن...! یه اخراجی هم داشتن مثل اینکه..!

می رسیم به سومیای گله گلاب..دمشون گرم..مخلصیم...از پارسال گل تر شدن..! البته داشتیم کسی که رفت از اینجا ..آرزوی موفقیت می کنیم براش...و پیش ها هم که به قول خودشون سرور مدرسه..! پیشای آرومی داریم..

از دبیرا بگم بعضی ها عوض شدن از جمله : یوسفی..قارونی...خسروی...

می رسیم به ناظم های گلمون ..صحراییه عزییییز..و عظیمی خوش دسته...هیچ فرقی نکردن..همونه همونه اصله اصل..اوریجینال..!!!

راستی یادم رفت از عمو پلیسه بگم (همون که شبا که ما می خوابیم..اون بیداره..! )می دونین که کیو میگم ؟؟ ...اومدم یکم سره کارش بذارم بدجور ضایه شدم  .. طرف آشنا درومد..!

یه چیزه دیکه هم بگم : بابا این آهنگرو اینقدر خزش نکنین دیگه..!  بیچاره ها یه چیزی خوندن..! شده بازار کاره شما..؟!؟! 
دیگه زیادی حرف زدم...این خیابون هم که ملاحظه می کنین خیلی واسم آشناس..! واسه شما چطور ؟!؟!

             آقاییون اونور  ......................  .......................  خانوما اینور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 16:1  توسط InVaRi  | 

سلام بروبچ

از کجاش شروع کنم ؟

آها ! اولا اونا که نرفتن می تونن ناراحت باشن چون واقعا یه پرس شدن حسابی بین جمعیت رو از دست دادن

....

من بلد نیستم بنویسم فقط نکات مهمشو می گم ... باشه ؟

مجبورید بگید باشه  

    ساعت 9 شروع سانس بود که ساعت 5/9 هنوز مردم پشت در بودن

 

یه نکته جالب : اون وسط که همه از شلوغی و فشار نزدیک بود خودشونو خفه کنن یارو اومده بود می گفت : لطفا آقایون محترم ! هل ندن چون باعث می شه بخورن به خانوما و این دور از شئونات اسلامیه

حالا با هر بدبختی که بود رفتیم داخل ... یه مشت صندلی پلاستیکی گذاشته بودن که تا ما اومدیم ببینیم چه خبره دیدیم همه صندلی به دست دارن می دون که اون جلو جا بگیرن

یه عده هم که با خیال راحت ( و ویو مناسب ) داشتن از رو دیوار نگاه می کردن که نه دیگه زحمت بلیت خریدن کشیده بودن و نه پرس شدن بین مردم

 

 

چهارشنبه که حسابی شلوغ بود ولی پنج شنبه دست چهارشنبه ( ! ) رو از پشت بسته بود

بروبچ سمپادی هم که هر دو شب ترکونده بودن

 

 

خود رضا صادقی هم کف کرده بود . مدام وسط آهنگاش از خودش ذوق در می کرد .

فکر نمی کرد مردم این قدر تحویلش بگیرن

 

 

از همون اولشم خیال خودشو و مردمو راحت کرد . گفت به من نگید چی بخونم که وزارت ارشاد به من گفته چی بخونم

روز چهارشنبه مردم با هم مشکی رو خوندن ، اونا هم فقط آهنگشو زدن ولی روز پنج شنبه اصلا مشکی خونده نشد

 

هر 10 دیقه هم از حزب الله و وزارت ارشاد اسلامی و ... تشکر می کرد

 

راستی :

 ۱. نصفه بروبچی که به انگیزه فرزاد حسنی اومده بودن ، ضایع شدن

 

۲. سانس ساعت ۹ روز پنج شنبه یه بگیر بگیر حسابی شده که منجر به  شکسته شدن سر یه دختر و دست اون یکی و ... شده و آخرشم کنسرت با خوندن فقط ۵-۴ تا آهنگ تعطیل شده ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 18:14  توسط InVaRi  | 

بله... این تابستونم داره تموم میشه به میمنتو مبارکی ... ۸ روزه دایه مونده ...استفاده کنین البته می دونم بعضی هاتون خیلی خفن استفاده کردین( تست زدین مثلا ) ...موفق باشین... ولی من بی خیاله این چیزا شدم این تابستون با اینکه ۱سال بیشتر نمونده بیخیخی  فقط کلاس ریاضی و فیزیک و زیست و شیمی و زبان رفتم ... باور کنین همین  این عکس هم در همین رابطه است

 

 اینم یه عکسه فوق العاده قدیمی  چون خیلی اصرار کردین گذاشتم

 

 

خوب دقت کنید ...

نکات مهم و کنکوری :

۱. مقتعه باید حریر باشد .

۲. ابروها دو خط بیشتر نباشند .

۳. کفش پاشنه بلند.

پادگان پرورش استعدادهای بازرسی و جاسوسی 

از 1هفته قبل مهر هم همه ی جاسوس ها انتخاب شدن...  ولی فکر نکنم هنوز بهشون گفته باشن ..خانم الف   هم سرپرستی می کنه..دارمت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 14:34  توسط InVaRi  | 

1-هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟
2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم.
3- غذا را با دهان باز بجويد.
4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد
6- ليوان پر از آب آنها را برداريد.
7- كتابهاي آنها را به دوستانتان بدهيد.
 8- كتابهاي آنها را خط خطي كنيد.
 9- هرگز از كار بدي كه انجام داه ايد عذر خواهي نكنيد.
10- سعي كنيد چاقي دوستتان را به بزرگي آنها مثال بزنيد.
 11- كتاب درسي روزانه ي آنها را اشتباهي با خود به مدرسه ببريد.
 12- از همه كارهاي آنها عيب بگيريد.
 13- سوالهاي رياضي خود را از آنها بپرسيد....(سخت ها را ).
 14- موقع مواخذه شدن توسط پدر يا مادرتان آنها را مقصر بدانيد.
15- خوراكي آنها را بخوريد. 16- آهنگهايي كه آنها ازشان متنفر هستند را گوش بدهيد.
 17- از وسايل آنها استفاده كنيد...( بدون اجازه).
 18- در تابستان ها شبها روي آنها پتوبيندازيد.
 19- در تابستان ها كولر را خاموش كنيد و بگوييد آنها خاموش كرده اند
20 - روزهاي جمعه كه آنها خوابند ساعت كوك كنيد.
 21- در مواقع حساس فيلم به طور اتفاقي كانال را عوض كنيد.
22- وسايل مورد علاقه آنها را استفاده كنيد و به طور اتفاقي خراب كنيد.
 23- از اسپري آنها استفاده كنيد.
 24- دفتر چه خاطراتآنها را بخوانيد.
 25- اداي آنها را در بياوريد بايد با صداي آنها باشد تا عمل كند.
26- وقتي كه كتاب مي خوانند چراغ را خاموش كنيد.
 27- ازآنها پيش پدر و مادر شكايت كنيد.
 28-آنها را از ديدن فيلم مورد علاقه منع كنيد.
 29- وقتي در دستشويي هستند در را محكم بزنيد و بگوييد فوري است.
 30- وقتي ژل زده اند ب روي آنها بريزيد.
 31- الكي گريه كنيد تا آنها مواخذه شوند.
 32- آنها را قلقلك دهيد.
33- وقتي لباس نو پوشيده اند براي اون در سيني چايي بياوريد و سيني را ول كنيد روي آنها.
 34- وقتي از حمام مده اند بيرون بگوييد: هنوز روي سرت كف است و همين طور تا شب.
 35ـ كلمه اي را هزارها بار بگوييد.
 36- وقتي مي خواهند تنها باشند در اتاق آنها را بزنيد.
 37- به تلفن آنها با دوستانشان گوش دهيد.
. 38- ويندوز كامپيوتر آنها را پاك كنيد.
 39- به سايت هايي برويد كه در صد ويروس در آنها 100% باشد.
 40- وقتي از شما مي خواهند كاري را انجام دهيد برعكس انجام دهيد.
 41-ايميل هاي آنها را بخوانيد.
 42- با آنها دعوا كنيد.
 43- آنها را بترسانيد.
 44- صبح روز جمعه آنها را بيدار كنيد و بگوييد از سرويس جامانده و بايد تامدرسه راه برود.
 45- موقع امتحانهاي ترم فيلم مورد علاقه ي او را بگيريد و خودتان ببينيد.
46- كارهاي خطرناك انجام دهيد و بعد بگوييد تقصير آنهاست .
 47- بازي هاي كامپيوتري آنها را پاك كنيد.
 48- وقتي تازه از مدرسه امده بگوييدبايد برود و براي شمابستني بخرد....(حتي با گريه).
 49- وقتي درحمام هست چراغ حمام راخاموش كنيد وبگوييد برق رفته..... بايد همه وسايل خاموش باشد تا عمل كند.
50- لباسهاي آنها را اطو كنيد و بسوزانيد.
 51- وقتي از شما آب خواستند ليوان بزرگي را برداريد و كمي اب در ان بريزيد . 52- وقتي خواب است آهنگ را بلند كنيد.
 53- موبايل او را خراب كنيد.
 54ـ با موبايل او ساعتها حرف بزنيد بعد آخر ماه او را نصيحت كنيد و بگوييد : اخه بچه تو چقدر با اين تلفن حرف ميزني؟
 55- از كارت اينترنت آنها استفاده كنيد.
56- هرموقع در كار شما فضولي كردند بگوييد بدرد بچه‌هاي زير سه سال نمي خورد.
 57- در كار آنها دخالت كنيد و آنها را مسخره كنيد.
 58ـ از او بخواهيد براي شما كادو تولد بخرد. (سيريش شويد)
 59ـ با دوربين عكاسي او تا مي توانيد عكسهاي چرت بگيريد.
 60ـ او را با القاب خره ، ديوونه، گاو و.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:17  توسط InVaRi  | 

سلام...یه مدته رفتم تو فازه داستان( از نوع اشک درارش) دیگه خوبی یا بدی همینه

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکارو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعاق به من باشه.بعد از 2 ساعت ديدن فيلم . خوردن 3 بسته چيپس, خواست بره که بخوابه, به من نگاه کرد و  گفت : "متشکرم "
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: " قرارم به هم خورده, اون نمي خواد با من بياد".
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم, درست مثل يه "خواهر و برادر ". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون, کنار در خروجي, ايستاده بودم, تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه, اما اون مثله من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم, به من گفت : " متشکرم, شب خيلي خوبي داشتيم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
يه روز گذشت, سپس يک هفته, يک سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد, من به اون نگاه مي کردم که درست مثله فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد, و من اينو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد, با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي, با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي, متشکرم.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من . اين يخيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
نشستم روي صندلي, صندلي ساقدوش, توي کليسا, اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه, من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينتوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم. اما قبل از اينگه از کليسا بره رو به من کرد و گفت" تو اومدي؟ متشکرم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده, فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند, يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه,دختري که در دوران تحصيلش اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته:
" تمام توجهم به لون بود.آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم, مي خواستم بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتي ام..نميدونم...هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...!!
((آخي!!! )) داستان قشتگي بود نه؟!  واقعا بي ذوقي اگه نظر ندي!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:44  توسط InVaRi  | 

با يه شکلات شروع شد.

من يه شکلات گذاشتم تو دستش.اونم يه شکلات گذاشت تو دستم


من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد.

ديد که منو ميشناسه


خنديدم

گفت دوستيم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که <<تا>> نداره

گفت:تا مرگ

خنديدم و گفتم:من که گفتم تا نداره

گفت: باشه,تا پس از مرگ

گفتم :نه نه تا نداره

گفت: خب باشه تا وقتی که همه دوباره زنده بشن بازم با هم با هم دوست هستيم تا

بهشت,تا جهنم


ـ خنديدم و گفتم :قبوله تو براش تا هر جا که دلت ميخواد يه تا بذار

-
اصلا يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا.امــا من اصلا تا نمی زارم

نگام کرد

نگاش کردم

می دونستم اون ميخواد که دوستی ما حتما يه تا داشته باشه.اون دوستي بدون تا رو

نمی فهميد.

گفت :بيا واسه دوستيمون يه نشونه بذاريم


گفتم :باشه.تو بذار

گفت:شکلات

هر بار که همديگه رو ميبينيم يه شکلات مال تو يکی هم مال من.باشه؟

گفتم:باشه قبوله

هر بار که همديگه رو ميديديم يه شکلات ميذاشتم تو دستش اونم يکی می ذاشت تو دست

من


باز همديگه رو نگاه ميکرديم يعنی اينکه دوستيم.دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم

می گفت:شکمو.تو دوست خيلی شکمويی هستی واسه من

بعدش هم شکلاتشو نميخورد. می ذاشتشون تو يه صندوق کوچولوی خيلی قشنگ.

مي گفتم:بخورش ــمی گفت:تموم ميشه دلم نمی خواد تموم شه
.

صندوقش پر از شکلات شده بود.هيچ کدومشو نمی خورد ولی من همشو خورده بودم


گفتم:اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن چی؟

گفت:مواظبشون هستم

ميگفت می خوام نگرشون دارم تا وقتی که دوستيم

من بهش مي گفتم:نه نه تا نداره ,دوستی که تا نداره.

يه سال,دو سال,پنج سال,ده سال و بيست سال گذشت اون بزرگ شده بود منم همينطور


من همه شکلاتامو خورده بودم.اون همشو نگه داشته بود

امشب اومده که خداحافظی کنه

می خواد بره .بره اون دور دورا ــ ميگه:می رم امــا زود برمی گردم.

ميدونم که ميره و بر نمی گرده
.

يادش رفت شکلاتو به من بده ــ من يادم نرفت ــ يه شکلات گذاشتم کف دستش


گفتم:اين برای خودته.

يکی هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم:اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت


يادش رفته بود که صندوقی هم داره

هر دو تا شو خورد

خنديدم;ميدونستم که دوستی من تا نداره و دوستی اون تا داره. مثل هميشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورد

حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چی می کنه؟                         

راستی یه چیزایی شنیدم راجع به یه مدرسه جدید که کانون نخبگان می خواد تاسیس کنه ! فکر کنم اسمش   تیزبینان باشه ! تازه پسرونه و دخترونه کنار هم ! ( تقلید از این تابلو تر ) و توی شهرهای دیگ هم به احتمال زیاد مثلا شعبه میزنه !    یکم غیرتی بشین بد نیستا !    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 11:29  توسط InVaRi  | 

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد (تا حال بده)!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!با

زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

۱- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.

                      == قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!==


4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد (رديف۱پشم)!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!
واسه من که خیلی درست درومد...شما هم امتحان کنید ضرر نداره..!!

                                        به اطلاعات عمومیتون اضافه کنید

- در نروژ شهري وجود دارد به نام hell ( جهنم)  

- كد كشور روسيه 007 است. 

- در بيشتر تبليغات ساعت ها 10:10 را نشان ميدهند.

- از هر دو ميليارد نفر فقط يكي به 116 سالگي ميرسد.

- چشم هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر هستند.

- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد.

- بعضي خميردندان ها حاوي ضد يخ هستند.

- توماس اديسون از تاريكي وحشت داشت.

- حافظه ماهي قرمز تنها 3 ثانيه دوام دارد.

- عدد 4 در ژاپن عدد بدشانسي به حساب مي آيد چرا كه تلفظ آن شبيه تلفظ واژه “مرگ“ است.

- مخترع آدامس يك فرمانده جنگي بود.

- خرس هاي قطبي چپ دست هستند.

- در ابتداي نسخه انگليسي “داستان هاي هزارويكشب“ آمده است كه علاالدين پسر بچه اي چيني بود.

- نپال تنها كشوري است كه پرچمش مستطيل نيست.

- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما 6 اينچ تغيير مي كند.

- آرمسترانگ اول پاي چپش را روي ماه گذاشت.

- مطابق نظريه نسبيت انيشتين يك جسم ميتواند سريع تر از نور يا آهسته تر از نور حركت كند اما نميتواند هم سرعت نور باشد.ذرهاي وجود دارد به نام tackyon كه مطابق فرضيه از نور سريعتر حركت مي كند يعني اگر اين ذره را در تفنگ بگذاريد و آتش كنيد ذره قبل از شلكيك از تفنگ خارج مي شود !

با تشکر از فرشته جون   

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 7:1  توسط InVaRi  | 

اگه گفتی اینجا کجاست..؟!؟

..................

خودتو خسته نکن..!  اینجا مخفی گاهیه که لو رفته..!

هر روز توسط ناظم های دو مرکز زیره نظره..!  

خودمونیم واسه فرار جای باحالیه..!  بچه های مرجان محسنی اونوره دیوار منتظرن..!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:39  توسط InVaRi  | 

اینم نتایج کلی المپیاد زیست سال اولی ها :

۱. بنیامین موسوی اصل

۲. شیدا برات

۳. عسل خبازی پور

۴. پریسا جوادنیا

۵. سپیده آ فرهادی 

اگه بقیه هم می خواید می تونید برید ببینید :

                              http://bioolympiad.blogfa.com

می بینید این بچه های ما چی کار می کنن  ( همه از دم سمپادی )

اینم نتایج سال دومی ها :

۱. سحر شاکری

۲. سینا افضل

۳. معین اسکانی

۴. نگار حکیم زاده

۵. سیده نسرین مولوی

 سلام...چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟! شاخ که درنیوردم...نکنه فکر کردی از شرم خلاص شدی؟! نخیییییر من تا دلت بخواد جون دارم...خوب حال واحول چطوره ؟ من نبودم خوش میگذشت؟ 100 در 100 که خوش نمی گذشت(به این می گن اعتماد به نفس) آخی..تو رو خدا نگاه..!!! اشکاتو پاک کن ...زود...می دونم اشک شادیه ولی حیف این صرورت(یا همون چهره) نباشه که خیس بشه..!!
خب شنیدم که مدرسه ما واسه تابستون خیلی برنامه ریزی کرده و متاسفانه (همون خوشبختانه) استقبال کننده زیاد نداشته...آخه می دونی چیه نکه دبیراش سطحه بالا درس میدن ما هیهچی نمی فهمیم...خلاصه ما هم خیللی از دبیراش استقبال کردیم(بیش از حد زیاد) از تشکیل کلاس منصرف شدن...نمی تونستن به اینهمه دانش آموز رسیدگی کنن...آره دیگه حققم داشتن شوهره بیچاره تا کی باید غذا حاضری بخوره یا بره غذا رو گرم کنه...!!!!(البته این ماله پرسنل مدرسه بوداا)خوب از اون طرف هم کلاسای المپیاد زیست بچه ها خیلی خفن بوده... و حسابی بشون روحیه + داده...اونم تو مرکز فرزانگان !
حالا بر عکس مرکز ما, بهشتی کارش گرفته...هر روز کلاس گذاشته...طفلیا گناه دارن...همین تابستونو داشتن...حالا با زمستونشون فرقی نداره..! تابستونم تابستونای قدیم.....می شستی توو صندوق عقب ماشین.. از هر مانعی هم که رد می شد  سرت میخورد به درش...هله مسافرت...ولی من تاحالا توو صندوق ننشستم از تجربه های بقیه استفاده می کنم..!
راستی اگر جویای حال ما هیتسین ماهم به لطف خدا هنوز زنده ایم(بخشی از نامه فدایت شوم بود)
 


این عکسم که می بینید یکی از  راهروهای اسررار آمیز کنار راهنماییه...یادش بخیر چه دورانی داشتیم..یادمه یه دفه یکی از پسرا راهنمایی از رو دیوار اومد اینور که توپ پینگپنگ برداره..مهرخو(ناظممون) از داخل راهرو مدرسه دیدش(آخه درو پنجره وکللن راه داره به این راهرو) بعد پسره حواسش به ناظم نبود داشت وسایلو زیرورو میکرد سرشو بالا کرد دید ناظمه از ترس داشت غش میکرد...توپو برنداشته از رو دیوار مثه مارمولک رفت بالا پرید اونور...صدای تقوپوق اومد گفت آخخخخخ.....فکر کنم بدجور پریده بود بیچاره...

 موفق باشین...یا حق.!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 13:38  توسط InVaRi  | 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:11  توسط InVaRi  | 

سلام به همه بروبچ خفن !  خیلی ملطوفمون کردین با این نظرهاتون

وبلاگ اینور فوتو دچار یه مشکلی شده (خودتون ملاحظه کردین پستش اومده تو این وب)خلاصه آخه یکی نیست بگه مگه مرض داری ۲تا وب زدی...همین یه دونه هم از سرت زیاده...عکسا رو هم همینجا می ذارم ...والسلام

1- اگر  اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون

جیگر ندارد!

2- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!

۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!

۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

7- اگر در یک موسسه سطح بالا یک ترک ببینید به او چه می گ.یید؟ یک بازدید کننده!

۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !

۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!

۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می

افتد!

۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!

۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می

لرزد!

۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!

۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!

۱6- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ

چیز مثبتی ندارد!

17- چرا ترک ها با دو دست دست می دهند؟ چون فرق راست و چپشونو بلد نیستند!

18- چرا ترک ها همیشه ۱۸ تایی میرن سینما ؟ چون برای کمتر از ۱۸ ممنوع بوده !

۱۹- چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

20- یک ترک چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند!


سير نزولي مرد ها

سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه

قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون،

داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي

گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر

مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره
----------------------------------------------------------------

------------------------------------
سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه

كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه...

چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا

مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر

اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز مي

گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول

شده، همين... اين قدر سخت نگير... بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش

به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا

سايهء تو را از سر ما كم نكند
----------------------------------------------------------------

------------------------------------
سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟! يعني من اين

قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين

كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد... كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي

شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود.

صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند
----------------------------------------------------------------

-----------------------------------
سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد

زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم

چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق

طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟ زن: عزيزم مگه

چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي،

خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و

از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر

و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد
----------------------------------------------------------------

----------------------------------
سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي.

آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم

شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي

بود كز زني كم بود؟ پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي

بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر

ماست؟
----------------------------------------------------------------

-----------------------------------
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند. -

آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست... - حق با

آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا وقتي خونهء بابامونيم

بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان

مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند... - خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم

است و... در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود!

زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند
----------------------------------------------------------------

----------------------------------
سال 1882
راديو، موج Fm، شبكهء پيام (صداي يك خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در

جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء

آخرين نمونهء نادر از جنس (مرد) از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين

بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي

توان پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي !عزيز خواهم

بود.... دينگ دينگ دینگ.... !

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 0:46  توسط InVaRi  | 

سلام به همه بچه هایی که میان اینجا و مارو تحمل می کنن.. واسه من تابستون شروع شده دیگه ..ایشاللا ماله شما هم( اونایی که هنوز امتحان دارن) شروع بشه ! از بی موضوعی دارم میترکم ...ولی وبلاگ اینور فوتو (اینجا)رو زود به زود آپ می کنم با عکسهای جدید

خیلی ادعای نبوغ و تیزهوشی داری؟     

 - فرض کن تو يه مسابقه دوي سرعت شرکت کردي . تو از نفر دوم سبقت مي گيري . حالا نفر چندم هستي ؟(زود بگو)
جواب:
اگه پاسخ دادي نفر اول هستي ، کاملا در اشتباهي ! اگه تو از نفر دوم سبقت بگيري جاي اونو گرفتي و نفر دوم خواهي بود.

۲- سعي کن تو سوال دوم گند نزني! براي پاسخ به سوال دوم ، بايد زمان کمتري نسبت به سوال اول فکر کني . اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيري ،‌نفر چندم مي شي ؟(بدو بگو)
جواب:
اگه جوابت اينه که تو يکي مونده به آخري ، بازم در اشتباهي ! بگو ببينم تو چطور مي توني از نفر آخر سبقت بگيري ؟اين نوفهمه!؟!؟ (اگه از نفر آخر عقب باشي ،‌خب پس نفر آخر خودتي و ... از خودت که نمي خواي سبقت بگيري ؟‌مي خواي؟؟؟؟؟)
شما در اين مورد کار خيلي خوبي نمي کني، نه؟!

۳- رياضيات فريبنده!!! اين سوال رو فقط ذهني حل کن و از قلم و کاغذ و ماشين حساب استفاده نکن:
عدد
۱۰۰۰ رو فرض کن . ۴۰ تا بهش اضافه کن . حاصل رو با يه ۱۰۰۰ ديگه جمع کن. عدد ۳۰ رو به جوابت اضافه کن. با يه ۱۰۰۰ ديگه جمعش کن. خب حالا نوبت ۲۰ شده که به بقيه اضافه ش کني. ۱۰۰۰ تاي ديگه جمع کن و نهايتا ۱۰ رو به اين حاصل جمع اضافه کن . سريع بگو حاصل چنده؟
جواب:
به عدد
۵۰۰۰ رسيدي؟ جواب درست ۴۱۰۰ بود.
باورت نمي شه ؟ پس ماشين حساب و واسه چي ساختن . امتحان کن.
نه !‌مثل اينکه امروز روز تو نيست. نا اميد نشو . شايد بتوني جواب سوال آخر رو بدي . تمام سعيت رو بکن. آبروت در خطره.

۴- باباي ماري پنج تا دختر داره:
۱- NANA
۲- NENE
۳- NINI
۴- NONO
اسم پنجمي چيه؟
جواب:
NUNU؟
نه !‌معلومه که نه! اسم دختر پنجم ماريه. يه بار ديگه سوال رو بخون!
بابا ايول . ما رو باش رو ديوار کي يادگاري داريم مي نويسيم. آبرومونو بردي بابا!
خب چي شد ؟ هنوز سر ادعات هستي ؟

(با تشکر از ماشال کاشونی)

...و در آخر تابستون خفنی براتون آرزومندیم..  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 15:53  توسط InVaRi  | 

من اگه از یه آهنگی خوشم بیاد میزارمش تو وب

شما هم گوش بدید بد نیست(البته اونایی که رپ گوش میدن)

1- خاطرات مرده

2- love less

3- انرژی هسته ای


این روزای آخر هم که معلوم نیست چی به چیه؟! باید بری تو کف درس همه چیو دوتا یکی کنی..
اصلا حالم خوب نیست, می دونم دارم چرت و پرت می گم
فقط اومدم یه ذره بیشتر از اون حدی که می دونید ,آگاهتون کنم(ایول چه جمله پر ملاتی) دفعه قبل که برامون جشن گرفتن در جریان بودید که ما خیلی استقبال کردیم(مداح گذاشت رفت) به همین دلیل تصمیم گرفتیم که این یکی جشن رو خودمون برگزار کنیم (سمپاد و معلم) البته روز معلم توش چپوندن! از بس که اراده ما قویه و همین جوری تیریپ استوار تشریف داریم و مسئولین ما هم در این راستا ما رو همراهی میکنن و با بهونه های مختلف که نمی دونم از کجا میارن(اینقدر که فکرشون بازه) هی پیچوندنمون...                                                        1) سالن در دست تعمیر است( آخر سال به فکر افتادن )
                                2)ما هیچ کمکی(تفدی و غیر نقدی) نمی کنیم.
                                3) سالن چند منظوره فضای کافی ندارد.
                                4) در حیاط مدرسه اجرا کنید
                                5) صندلی کرایه نمی کنیم
                                6)پذیرایی نمی شود.
بابا ما رو زمین می شینیم ! به نون و خرما هم قانعیم..! جشن باشه دیگه...ما بادی نیستیم که بید و بلرزونیم..یدفه از جا میکنیمش ..!

دلمون خوشه وبلاگ زدیم هرچی دلمون خواست بگیم, بدترآبرو واسمون نذاشتن..آخه فضول به تو چه که مدیر وب کیه( البته یذره محترمانه تر) !؟ مهم مطلب وبه که شما می خونید! عجب!!! ما هم که می خوایم همیشه حرف راستو بگیم با کفگیرو ملاقه وایسادن بالا سرمون !
سالم که تموم شد تو تابستون حالا باید بیای بگردی دنبال خبر که  وبلاگ دچار رکود بازدیدی نشه..! البته می دونم که شما خیلی با مرامید و میاید خبرها رو چند بار می خونید  سعیمو می کنم  بی خبرنذارمتون   شما هم نا مردی نکنید خبری داشتین به ما هم بگین.!!
راستی یادم رفت بگم که توی ایام عید با اینکه به نسبت تابستون کم بود ولی افراد زیادی آنلاین بودن که یه 3 4 تاییشون رو یه آدم فوق العاده بیکار هک کرده و addlist رو واسم فرستاده..!(حالا چرا من خدا می دونه) شاید IDها رو براتون گذاشتم!(فکر نکنید می خوام آمار بدماااا) میل با خودتون اصلا هرچی شما امر کنید!؟ بگین چیکارشون کنم؟
امتاحانا هم از 21 اردیبهشت شرو میشن...!!!
یکی نیست اینجا به من یه لیوان آب بده گلوم خشک شد!!!!           بای تا بعد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 13:19  توسط InVaRi  | 

اینهمه عکس آپلود کردم تا میام بذارمشون میان گیر میدن میگن نذار ..هرچی میگم بابا یه روز فقط میگن نه! میگم 12 ساعت میگن نه! میگم 2 ساعت میگن نه! میگم 30 دقیقه میگن نه! میگم 30 ثانیه بازم میگن نه..! دست مارو که کوتاه کردن ..اگه شما عکسی دارین و مایل هستید برای ما بفرستید تا توی وب بذاریم..(با شرح بنویسید که بعد نگین چرا اینو زیرش نوشتی..! ) مرسی
به نسرین جون هم بگم که ما نگفتیم بد بوده ..خیلی هم عالی بود..دستت درد نکنه خسته نباشی واقعا..!


با عرض سلام به همه ی بچه های گل..
خبرهای دیروز رو به بصر حضورتون میرسونیم :
چهارمین همایش فیزیک فرزانگان به خوبی و باحالی برگزار شد....
ابتدای این همایش چند تن از مسئولین محترم از جمته خانم کیانی سخنوری کردند..سپس یک گروه  برای رفع خستگی (به نقل مجری) موسیقی اجرا کردند..و  بعضی از دانش آموزان از جمله راستین    نیز مقالات خود را ارائه دادند..برای صرف ناهار(هایدا با سس گوجه فرنگی و سس مایونز) به دلیل اینکه دیواری کوتاه تر از دیواره فرزانگانیا پیدا نکردند آخر سر که همه ناهار گیرشان آمد به آنها ناهار دادند و تا آن زمان در سال اجتماعات در حبس موقت بودند..پس از صرف ناهار بازدیدکنندگان مانند ندیده ها به غرفه ها حمله ور شدند از جمله خودم..و تا ساعت 4 نیز به بازدید پرداختند (بیشتر بازدید یکدیگر بود)  .امیدوارم که استفاده کامل را برده باشید.. عکس ها هم در راه هستند به زودی می رسند به احتمال زیاد در ترافیک گیر کرده اند


             «به زندگی امیدوار باشید»  اخبار جوانه ها

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 14:38  توسط InVaRi  | 

خانم صحرایی زنگ تفریح دوم فرمودند:
بچه ها 10 دقیقه سر کلاس باشید بعد برین سالن جشن
اصلا حوصله آپ نیست ولی از اونجا که شما خیلی لطف دارین و هی نظر میدین ما هم جبران می کنیم!!!؟
 مثل لشکر شکست خورده رفتیم سالن
بچه هل هم به این مناسبت آهنگه تولد تولد خوندن
خلاصه با آهنگای رپو ایچیزا کفه مداحرو پاشیدن!!
صحرایی هم پارازیت شد طبقه معمول حواست همرو خفه کنه!
خلاصه طالب زاده هم این وسط واسه اینکه بچه های تیزهوش چشم نخورن اسپند دود کرد


راستی یادم رفت همه روده بر شده بودن از مقواهای قشنگ رو دیوار!
سومی ها شما دوران کودکی و کم مسئولیتی را پشت سر گذاشته اید و در آستانه ی ورود به دنیای تعهد و مسئولیت می باشید   ارواح شکمشون
اینم بود:: سومیا پذیرش شما از طرف خداوند تبریک عرض می نماییم    حالا راستشو بگین امتحانش چند مرحله ای بود؟! سخت بود؟؟!!
از اونجا که ما خیلی باحالیم متوجه شدیم که روی مرکز شهید بهشتی (که بالای سن رو پارچه نوشته بود) مقوا چسبوندن و نوشتن  مرکز مرزانگان
تا جشن تموم شد صحرایی اومد مقوا رو برداشت برد ..مثله اینکه همیشه کارشون همینه

توروخدا اینقدر نظر ندین پیر شدم از بس خوندم 
 


 

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 13:54  توسط InVaRi  | 

 

 حقشه سر این ......(سانسور شده)رو از تنش جدا کنم...

                   اینهمه سروکله زدیم که ساعتارو تغغیر ندن..تغییر دادن خبرشون....

حالا صحرایی زنگ آخر پیج میکنه میگه: فردا ساعت شروع کلاسها ۷.۴۵ می باشد و زمان تعطیلی ۱۲.۲۵

به نظرتون چیکارش کنم این........


این مدرسه ما هم که انگار هیچ اتفاقی توش نمی افته

خوب شد من وبلاگ زدم

خانم صحرایی امروز اعلام کرد : شنبه ساعت ۵/۷ شروع کلاس ها می باشد  و پایان ساعت هم ساعت ۲۰ / ۱۲

آخه این یعنی چه ؟ یعنی یک ربع به ساعت اضافه می شه ولی از اونور ۵ دقیقه کم می شود .

یعنی ۱۰ دقیقه به ضرر ما  ( من عزای همین ۱۰ دقیقه را گرفتم  )

کاریش نمی شه کرد ! اینم از باحالی و تکی رئیس جمهور گلمونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 16:50  توسط InVaRi  | 

و اینک بچه های سال اول در المپیاد استانی:

از ۱۲۰ نفر حدودا ۸۰ تایی ماله فرزانگان خودمون بود

به ترتیب رتبه:

۱.سپیده آفرهادی

۲.عسل خبازی پور

۳.بنیامین موسوی (بهشتیه)

۴.شیدا برات

بقیشونو هم بدن سر فرصت بتون می گم


سلام به همه برو بچ گل

بازم بچه ها گل و گیاه کاشتن تو المپیاد ..اینم اسامیشون:

نه به زیست نه به فیزیک

فیزیک:

۱. هورمهر جعفری زاده

۲. گلسا شالباف

۳.مریم دریا لعل

۴.نگین آل مذکور

۵.ساناز عبداللهی

۶. مریم مجد

۷.مرضیه موسوی

۸.مهسا شربت دار

زیست:

کتایون صمدی

 ایول به اونایی که هم تو فیزیک  دراومدن هم ریاضی..بالاخره ایشاللا همیشه موفق باشن

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 13:51  توسط InVaRi  | 

واقعا می گن تا چشم رو هم بزاری سال تمومه

ولی خوداییش امسال سال باحالی بود ولی درسو ازش فاکتور بگیرید

سال خوب و خفنی داشته باشید

بای تا سال بعد

اینم کارتی که خانم کیانی زحمت کشید عیدی داد به ما

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 15:12  توسط InVaRi  | 

چهار شنبه سوری.....

بابا خوشبحال تایم(فارسی را پاس بدارید از ما یاد نگریرد!شرمنده!)بعدازظهری ها اااا
بد نگذره : فردا تا ساعت 3.30 میرن مدرسه ..!
این دولت مثلا خواسته حفظ ایمنی کنه!
تا ساعت 6 هم که عبور هرگونه وسیله نقلیه ممنوع در خیابان ممنوع
(البته نگفتن توی پیاده رو نرین گفتن تو خیابون ممنوع .از این فرصت ها باید استفتده کرد!)
بقیه هم باید کارت عبور اداری داشته باشن!
روز یکشنبه هم به همه شهرکی ها(نفت) کارت عبور دادن(یعنی شهرک بی شهرک)باید از امروز برین تلپشین خونه فکوفامیلا!       
خدا به داد برسه
به حر حال چهارشنبه سوری خوف و بی صدایی داشته باشین

جای ما هم خالی کنین


۱. اولا خواسته بودید اسامی المپیاذی ها رو بزنیم، اینم اسامی:
1)نگین آل مذکور
 2) لیلا آیتی زاده
3)مریم دریا لعل
4)هورمهر جعفری زاده
5)گلسا شالباف
6)شاداب شیشه گر
7)فریماه فاخری
8)مرضیه قربانی
9)الناز عطاران
10)معصومه کریمی
11)نرگس محمد زاده
12)بهدخت مشکین فام
13)فاطمه مشاک
14)معصومه نیک فرجام

2.امروز اردو آمادگی دفاعی دوما بود.
دوباره اون قیافه های خوشگل اومده بودن مدرسمون

3.جریان این سربازا دم در بهشتی چیه؟!
یعنی بهشتیا اینقدر مامانی و ترسو هستن؟! اگه نستین پس دود از مدیر بلند میشه!!!
به ما اطمینان دارن از این کارا نمی کنن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 13:56  توسط InVaRi  | 

سلام

ببخشید که این مدت نتونستم آپ کنم

ولی حالا به هر حال ......... الان تونستم

در درجه اول یه تبریک اساسی به همه بچه هایی که المپیاد ریاضی قبول شدن  

سومی ها که دیگه حسابی گل کاشتند

امیدوارم که همشون موفق باشن و مرحله دوم هم دربیان

در درجه دوم ........  

 نمی دونم چی بگم ؟  

فقط منتظر باشید یه آپ توپ و سورپریز دارم براتون

اگر تونستم حتما براتون می ذارم

بای تا بعد .........

نظر یادتون نره .............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 17:43  توسط InVaRi  | 

خیلی ممنون از اینکه به وبلاگم سر می زنید. کمال تشکر

یه خبره باحالم دارم که دارم روش کار می کنم..در اولین فرصت آپ می کنم و بتون می گم

قربونه همتون..........

 


سلام به همگی

نه می خوام تبلیغ کنم و نه پشتیبانی

یه دوست جدید به بچه های وبلاگی مدرسمون  اضافه شد .

http://www.sampadkids.mihanblog.com

بهش یه سری بزنید . نظر هم یادتون نره .

بای تا بعد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 18:4  توسط InVaRi  | 

سلام بعد از این یه هفته یه چرت و پرتی پیدا کردم ، بنویسم !

عرضم به حضورتون این پنج شنبه ( 4 / 12 ) کنگره قرآن سمپاد بود و در طی آن چند گروه از بچه های سمپاد شهر های دیگه اومده بودن و مرکز اهواز میزبان بود .

اول صبح که ما چند تا از تیم هاشونو دیدیم ، گفتیم بابا عجب قیافه ها مثبته تیریپ چادر و .... خلاصه همین طوری که داشتیم می رفتیم تو نخشون ، یکی از اونا آشنا دراومد !

دیگه رفتیم سلام علیک و حال و احوال پرسی و از این جور کارا که خیلی بدم می یاد و بحث باز شد سر مدرسه ها . خلاصه هی من یه چیزی می گفتم ، اون یه چیزی می گفت . گفتم ما مدرسمون اینجوریه و اون جوریه و کلی خالی بندی البته به مقدار لازم اونم دو تا گوشش رو داده بود به من !

بعد که برنامه تمام شد ، اول بسم الله که شروع کرد از مدرسشون تعریف کردن . من فکم کش اومد به طرز فجیعی ! یه چیزایی می گفت نشنیدنی و ندیدنی  اصلا به اون قیافه و چادرش که چشماش به زور دیده می شد ، نمی اومد که تا ساعت 4-3 بشینه پا اینترنت چت کنه و …

تازه با کی ؟ با همکلاسی و دوستاش که بعدا متوجه شدم که هم کلاسی ها و دوستاش برادر دینی هاش هم هستن و بیشتر کلاساشون مخصوصا المپیادها مختلط برگزار می شه و از این جور مسائل !

یه کارایی هم می کنن که نگم بهتره !
حالا من اینا رو گفتم که بدونین نه به خاطر اینکه حالا فکر کنید عقده ای هستیما ! نه !باید متحد باشیم میدونین که چی می گم ! حداقل یه دل خوشی چیزی واسه نفس کشیدن داشته باشیم . مي يایم این مدرسه لعنتی رو تحمل کنیم !   

فقط بلدیم بهم تیکه بپرونیم یا همدیگر  و ضایع کنیم !

بابا خسته شدیم دیگه !!

وحتما نظر بدین و بگین موافق هستید  یا مخالف و حتما دلیل تون هم بگید ! خوشحال می شم ، نظر و انتقاداتتون را بدونم !   

    

                   

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 15:54  توسط InVaRi  | 

سلام به همگی

والله من نمی دونم چرا این چند روزه تو این خراب شده ما هیچ اتفاقی نمی افته ؟؟؟

ولی یه خبر که خیلی قدیمیه ولی بد نیست صدباره گفته بشه  :

همایش فیزیک مرکز فرزانگان

برا اطلاعات بیشتر :

http://www.phcf.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 16:35  توسط InVaRi  | 

مثل اینکه ۲روز پیش توی کیانپارس یک اتفاقاتی افتاده که لازمه فقط بگم مواظب خودتون باشید!

هم بهشتیا هم فرزانگانیا!

توی این دوره زمونه جاسوس زیاده کم مونده از سرو کولت برن بالا!

اینم عکس مثلا مرکز سمپاد کشوره!



+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 16:15  توسط InVaRi  | 

همینمون کم بود....

بله مدیریت آموزش و پرورش  به اقای حویزاوی محول شد (مدیر صالحین)

فقط خدا کنه کارایی که تو اون مدرسه کرده سره ناحیه چهاریها نیاره که بیچاره ایم!!!

فکر کن از فردا بخوای ما چادر بری مدرسه ....!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 14:42  توسط InVaRi  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 14:48  توسط InVaRi  | 

طبق گفته های حاج آقا امروز صبح بمبی توی سی متری گذاشته شده و وترکیده..!
از اونجا که ما باهوشیم و همچنین شما باید به این نکته اشاره کنم که همه ی بمب ها در روزهای سه شنبه می ترکن...!

 

با این شایعه ها ما رو کشتن!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 14:11  توسط InVaRi  | 

تاسوعا و عاشورا حسینی رو بهتون تسلیت می گم.امروز توی نماز خونه برنامه داشتیم , همه ی بچه های راهنمایی و دیرستان ریخته بودن تو نماز

خونه! البته خانم صحرایی همرو چپوند اونتو... با یک حاج آقای بدون عمامه!
که طبق گفته ی خودش تازه از یک آموزشگاه در ملی راه (مثل ما) اومده بود..!! طفلکی فرق ملی راه با کیان پارس نمی دونست ....! و ساعت 11:30

همه در حالت مستی کامل از نماز خونه بیرون اومدن!
جالب این بود که بچه ها فقط پنجره های نماز خونه رو به فرزانگان رو باز کرده بودن (برای جلوگیری از شایعه پراکنی) بعدش خانم صحرایی اومد

اونوری ها رو هم باز کرد..
بچه ها رفتن بستنشون !اونم دوباره بازشون کرد..!
یک جمله عبرت آموز از حاج آقا:  وقتی درخت پر بار اسلام با خون شهیدان رشد می کند و بزرگ می شود ;پس بگذارید هر روز بمبی در اهواز

گذاشته شود تا اسلام قدرت یابد ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 13:58  توسط InVaRi  | 

طبق تحقيقات انجام شده بروبچز قبول شده از شهيد بهشتي ( پرهام برازش ، سپهر دواني پور ، محسن موسوي ) هستند .

که ما هم به نوبه خودمون بهشون تبريک مي گيم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 15:40  توسط InVaRi  | 


1)بابا ایول به این بچه های فرزانگان(!)و البته...یکمی هم بهشتیا...
یک گروه از بچه ها (پریسا اکابر,بهارک سیاح پور,پریسا جوادنیا)در مسابقه شریف رده اول "لوح طلا" را دریافت کردند. دانشگاه شریف هم ازشون در تاریخ ۵/۱۲ دعوت کرده, برن دانشگاه شریف. کیف و حال...!

تیم های انتخابی ,10 تیم دختر و 10 تیم پسر از سراسر کشور(دوره متوسطه) بیدند..!
طی اخبار بدست آمده یک گروه از بهشتیا هم قبول شدند. اسماشون قراره کشف بشه ! وقتی شد  میگیم .
برای دو تیم از خودمون تبریک در وکنیم(!)


2)روز یکشنبه (۹/۱۱) جشن پایان تحصیلی پیشا بود.توی سالن نیوساید.البته با دعوت همه بچه های مدرسه..


3)روز چهارشنبه (۱۲/۱۱) یه آخوند همراه دبیر دین و زندگی سوما در کلاس درسشون یافت شد.

فکر کنم این حاج اقا برای حل مسائل ... اومده بود.


4)راستی دهه ی زجر بر همتون تسلیت و مبارک باد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 13:34  توسط InVaRi  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 19:28  توسط InVaRi  | 

سلام به دوستانی که مشتاق دیدن عکس های همایش اند

به دلیل یه مشکل کوچولو در گذاشتن عکس ها ، فعلا قادر به گذاشتن عکس ها در وبلاگ نیستم .

حداکثر تا شنبه یا یک شنبه براتون عکسا رو هم می زنم

تعطیلات خوبی داشته باشید

منتظر باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 16:34  توسط InVaRi  | 

همایش امروز هم که زده بود تو خال …

اول از مجری شروع کنیم که خیلی خفن بود . جیییگر ! مجری نگو بلا بگو . یه زبون داشت از این جا تا ناکجا آباد … طفلک اسم هر کی رو می گفت بیاد بالا یکی دیگه بجاش می اومد بالا !!!

آقای محمدپور برا تلاوت قرآن اومد … صدا رو حال کردیم  عجب اکویی میده به صداش … بابا بی خیال !!!

سراجی جون ( مدیر مسئول ناحیه 4 ) اومد بالا و برامون سخنرانی کرد . بعدش شاکری ( مسئول محیط زیست ) اومد که به دلیل نداشتن متن ، هیچ کسی بهش توجه نمی کرد .  بعدش هم هرچی به آقای ( نمی دونم ) فرمانداری حوادث غیرمترقبه ( حوادث یه هویی ) اصرار کردن که بیاد سخنرانی کنه ، نیومد ! ( آخییی بجه خجالتی )

و درآخر هم همه پاشدن زنگ هوای پاک رو زدن . بچه ها هم سوت و دست و جیغ رو استاد کرده بودن …

خلاصه دیگه همه رفتن داخل مدرسه برای بازدید از آثار خلاقیت های خفن بچه ها

در اینجا باید به یه نکته توجه کنیم : آقای قارونی از ردیف دوم بلند شد و رفت آخر ایستاد . برای چی ؟ خدا می دونه !!؟   آخر سر هم داشت با بچه ها حرف می زد . ( حالا همه حواسشون به نمایشگاه بود !!! )

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 15:39  توسط InVaRi  | 

(به تصحیح اپ قبلیییی)

 

سوال:

این معاونین جیگر ما این چند روزه چی کشف کردن؟

اون از روز آخر امتحانا که کسی اجازه ورود و خروج (!) نداشت.

تا ساعت 9.30 که بعد از رفتن صحرایی و وجود جایگزینش سید همه بچه ها پلاس بیرون بودن بدون حتی یه کجا می رید؟ از آقای سید!!

(خانم صحرایی هم با اون مسئول انتخاب کردنش)

امروز هم خانم صحرایی و عظیمی به طور هماهنگ یکدیگر مدام در حیاط مدرسه پرسه می زدن و هر اکیپی از بچه ها رو که با هم می دیدن می رفتن پیشه اونا و باشون حال و احوال می کردن!!

 


 

و اما همایش.....

روز چهار شنبه همایشی با عنوان

 همایش هوای پاک مرکز فرزانگان - شهید بهشتی

در مرکز فرزانگان و بدون حضور برادران بهشتی  برگزار می شود...

(خلاصه و مفید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 15:50  توسط InVaRi  | 

یه مدت راحت شده بودیم از دسته این مدرسه...

ولی از امتحاناتم خسته شدیم....(این از عواقب تیزهوشیه)...

امروزم که امتحان آخرو دادیم ولی اینجا یه نکته لازم بود که بگم.: فکر کنم صحرایی تازه یادش اومده که ما امتحان داشتیم..بعد امتحان می یاد عینه برج زهرمار می ایسته دمه در نه می زاره بریم تو نه میزاره بیایم بیرون خلاصه همه از دستش شاکی بون..

ااز حدس هایی که زده شده یکیو براتون می گم: طبق معمول یکی از جاسوس ها رفتته بهش چیزی لو داده که اونم اینتوری دست پاچه شده بود..!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 11:43  توسط InVaRi  | 

چندتا کلیپ براتون می زارم ..حالشو ببرین

البته اینم بگم که خودم تا حلا ندیدمشون.!

قاتل حرفه ای(چاوشی)

سرگرمی(چاوشی)

گور پدر مدرسه

شب های برره

باورکن(کبیری)

در ضمن درباره قالب جدید نظر بدین ممنون...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 15:29  توسط InVaRi  | 

طبق شايعاتي که درست شده اينطوري به گوش ما رسيده که بهشتيا 4 تا از خوشگل ترين دخترهاي فرزانگان رو انتخاب کردن..

بابا ما رو هم در جريان بذاريد بد نيست..

لطفا در صورت درستی اين مطلب به ما بگيد..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 19:6  توسط InVaRi  | 

از اینکه به این وبلاگ صر می ضنید منمونم. تا بد اظ امطهاناط فکر نکنم عاپ کنم.

راستی یادم رفت بگم این هفته هم کنسرت حامی و مانی هستش (تالار مهر)

کنسرت محسن چاوشی در تالار مهر ۲۱ .۲۲ و ۲۳ دی  و تالار شهرکنفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 18:42  توسط InVaRi  | 

بابا جاتون خالی ...

دیشب رفتیم کنسرت گروه اشن ( اقیانوس ) چقدر خوش گذشت  یه کنسرت توپ توپ جاتون خالی ( البته می اومدین هم جا نبود )  

از فردا هم که کنسرت مجتبی کبیری  برا اینم همه تلپیم اونجا  امیدوارم ببینمتون

تا بعد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 18:11  توسط InVaRi  | 

اين آموزش و پرورش هم با اين کاراش و حرفاش جدا مارو گذاشته سرکار  چون 2 سال پيش يه دختري توي ناکجا آباد اهواز دزديده شده و ديگر پيدا نشده  ما بايد يا امتحاناتمون رو توي 2 هفته بديم با فرجه يا 1 ماه بدون فرجه

بابا دلمون خوشه امسال برا امتحانا تعطيليم  فرجه هم فرجه هاي قديم  توي 2هفته هر روز امتحان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 15:35  توسط InVaRi  | 

 خبر اصلی : امروز بچه های مدارس شایستگان و ایران زمین و نیایش اومده بودن مدسه ی ما  برا اردو آمادگی دفاعی  

آرزوی موفقیت برای بچه های گل دوم داریم  و صبر ایوب برای خودمون که این تیریپ های عباس علی اونا رو تحمل کردیم 

من واقعا لذت می برم از تیپ هاشون  شده بودن  کرکره ی خنده  همه چیز بودن به جز آدم !!!

حالا حرف تو حرفش کنم : بابا یکم غیرت نشون بدین بی غیرتا !!!

( لازم نیست بگم طرف صحبت کیه چون خودشون خوب می دونن  )

حداقل یه ذره ... اهمی ... اوهومی ... چیزی بابا !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 16:21  توسط InVaRi  | 

آقا شنيديم يه اردو برا اولا گذاشتن برن بهبهان !!!

ما هم مي خوايم

تازه وقتي ميرن بهبهان کلاس هاي المپيادشونم تعطيل مي شه

نکته : چندتا از اون بچه جول هاي اول رفتن ، گفتن المپيادارو ( رياضي و فيزيک ) لغو نکنين ، . ميگن بچه ها نرن اردو چون از المپياد عقب مي مونيم .

 آخه جان من ! آدم ديگه چقدر خرخون و درس خون بايد باشه

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 14:50  توسط InVaRi  | 

دست خانم کياني درد نکنه با اين کنسرتي که روز سه شنبه ترتيب دادن !

 خيلي لذت برديم تا باشه از اين برنامه ها !!

تازه آهنگ لري هم زدن ، نزديک بود اون وسط تشمال برقصيم !!

اونور هم شور و اشتياق خاصي در فضولي دارن با اون کله هايي که از بالاي ديوار به بالا و پايين مي رفت

خب به هر حال اونا هم يه ذره ( البته فقط يه ذره کوچيک ) گناه دارن

خب بايد برا اون ور هم امکانات فراهم کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 14:21  توسط InVaRi  | 

با عرض معذرت از شما شنوندگان عزیز  به دلیل نداشتن دسترسی به پی سی  نتونستیم آپ کنیم . البته اینم بگم که خبر خاصی هم نبود . تصمیم گرفتم خودم فردا یه کاری کنم تا خبری از توش درآد ! الانم یه ۳-۲ تایی خبر کوچیک دارم :

۱) .............           ۲)..............               ۳).............. =))        ۴)..............

امیدوارم لذت برده باشید .

حتما در مورد این خبرهام نظر بدید

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 14:37  توسط InVaRi  | 

 

چند روز پیش شاهد یکی از کارهای شاهکاره بچه ها بودیم.:

ما اطلاع داشتیم که کارت یکی از بچه های شورا  گمشده و یکی از کاشانی های بی سروپا اونو ورداشته و امروز با تلاش فراوان بچه های ستاد مقابله با حوادث یهویی کارت پس گرفته شد و در این بین یکی زخمی شد (خالییییییییی بندییییییییییییه!!!)

داستان پس گرفتنش طولانیه الان حوصله ندارم بگم

اینم بگم بعد برم:: بعضیا فکر کردن ما این وب لاگ بر ضد وب لاگای دیگه ساختیم !! بابا اصلا انطوری نیست ما ارادتمند همه وب لاگای مدرسه هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 18:0  توسط InVaRi  | 

http://www.amirjoon.com/temp/faati.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 17:50  توسط InVaRi  | 

بچه هاي سال اول بايد کاملا مراقب چشم هاي نازنينشون باشن.چون اگه آقاي پور فرخي بخواد همين طوري ادامه بده ممکنه تا چند روز ديگه همه بيناييشونو از دست بدن!!!
البته اينو بگم که ما سعي کرديم متقاعدشون کنيم

اما زير بار نرفتن و همچنين به مورچه نويسی خود ادامه مي دهند.
از شما تقاضا(تمنا)مي کنيم ما را در اين باره راهنمايي کنيد بلکه بتونيم قانعشون کنيم که چشم ما تلسکوپ نيست!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 17:44  توسط InVaRi  |