تبليغاتX
..:":":..Kp..~~..20..~~..InVar..:":":..
خفن بچه های فرزانگان
1-هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟
2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم.
3- غذا را با دهان باز بجويد.
4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد
6- ليوان پر از آب آنها را برداريد.
7- كتابهاي آنها را به دوستانتان بدهيد.
 8- كتابهاي آنها را خط خطي كنيد.
 9- هرگز از كار بدي كه انجام داه ايد عذر خواهي نكنيد.
10- سعي كنيد چاقي دوستتان را به بزرگي آنها مثال بزنيد.
 11- كتاب درسي روزانه ي آنها را اشتباهي با خود به مدرسه ببريد.
 12- از همه كارهاي آنها عيب بگيريد.
 13- سوالهاي رياضي خود را از آنها بپرسيد....(سخت ها را ).
 14- موقع مواخذه شدن توسط پدر يا مادرتان آنها را مقصر بدانيد.
15- خوراكي آنها را بخوريد. 16- آهنگهايي كه آنها ازشان متنفر هستند را گوش بدهيد.
 17- از وسايل آنها استفاده كنيد...( بدون اجازه).
 18- در تابستان ها شبها روي آنها پتوبيندازيد.
 19- در تابستان ها كولر را خاموش كنيد و بگوييد آنها خاموش كرده اند
20 - روزهاي جمعه كه آنها خوابند ساعت كوك كنيد.
 21- در مواقع حساس فيلم به طور اتفاقي كانال را عوض كنيد.
22- وسايل مورد علاقه آنها را استفاده كنيد و به طور اتفاقي خراب كنيد.
 23- از اسپري آنها استفاده كنيد.
 24- دفتر چه خاطراتآنها را بخوانيد.
 25- اداي آنها را در بياوريد بايد با صداي آنها باشد تا عمل كند.
26- وقتي كه كتاب مي خوانند چراغ را خاموش كنيد.
 27- ازآنها پيش پدر و مادر شكايت كنيد.
 28-آنها را از ديدن فيلم مورد علاقه منع كنيد.
 29- وقتي در دستشويي هستند در را محكم بزنيد و بگوييد فوري است.
 30- وقتي ژل زده اند ب روي آنها بريزيد.
 31- الكي گريه كنيد تا آنها مواخذه شوند.
 32- آنها را قلقلك دهيد.
33- وقتي لباس نو پوشيده اند براي اون در سيني چايي بياوريد و سيني را ول كنيد روي آنها.
 34- وقتي از حمام مده اند بيرون بگوييد: هنوز روي سرت كف است و همين طور تا شب.
 35ـ كلمه اي را هزارها بار بگوييد.
 36- وقتي مي خواهند تنها باشند در اتاق آنها را بزنيد.
 37- به تلفن آنها با دوستانشان گوش دهيد.
. 38- ويندوز كامپيوتر آنها را پاك كنيد.
 39- به سايت هايي برويد كه در صد ويروس در آنها 100% باشد.
 40- وقتي از شما مي خواهند كاري را انجام دهيد برعكس انجام دهيد.
 41-ايميل هاي آنها را بخوانيد.
 42- با آنها دعوا كنيد.
 43- آنها را بترسانيد.
 44- صبح روز جمعه آنها را بيدار كنيد و بگوييد از سرويس جامانده و بايد تامدرسه راه برود.
 45- موقع امتحانهاي ترم فيلم مورد علاقه ي او را بگيريد و خودتان ببينيد.
46- كارهاي خطرناك انجام دهيد و بعد بگوييد تقصير آنهاست .
 47- بازي هاي كامپيوتري آنها را پاك كنيد.
 48- وقتي تازه از مدرسه امده بگوييدبايد برود و براي شمابستني بخرد....(حتي با گريه).
 49- وقتي درحمام هست چراغ حمام راخاموش كنيد وبگوييد برق رفته..... بايد همه وسايل خاموش باشد تا عمل كند.
50- لباسهاي آنها را اطو كنيد و بسوزانيد.
 51- وقتي از شما آب خواستند ليوان بزرگي را برداريد و كمي اب در ان بريزيد . 52- وقتي خواب است آهنگ را بلند كنيد.
 53- موبايل او را خراب كنيد.
 54ـ با موبايل او ساعتها حرف بزنيد بعد آخر ماه او را نصيحت كنيد و بگوييد : اخه بچه تو چقدر با اين تلفن حرف ميزني؟
 55- از كارت اينترنت آنها استفاده كنيد.
56- هرموقع در كار شما فضولي كردند بگوييد بدرد بچه‌هاي زير سه سال نمي خورد.
 57- در كار آنها دخالت كنيد و آنها را مسخره كنيد.
 58ـ از او بخواهيد براي شما كادو تولد بخرد. (سيريش شويد)
 59ـ با دوربين عكاسي او تا مي توانيد عكسهاي چرت بگيريد.
 60ـ او را با القاب خره ، ديوونه، گاو و.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:17  توسط InVaRi  | 

سلام...یه مدته رفتم تو فازه داستان( از نوع اشک درارش) دیگه خوبی یا بدی همینه

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکارو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعاق به من باشه.بعد از 2 ساعت ديدن فيلم . خوردن 3 بسته چيپس, خواست بره که بخوابه, به من نگاه کرد و  گفت : "متشکرم "
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: " قرارم به هم خورده, اون نمي خواد با من بياد".
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم, درست مثل يه "خواهر و برادر ". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون, کنار در خروجي, ايستاده بودم, تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه, اما اون مثله من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم, به من گفت : " متشکرم, شب خيلي خوبي داشتيم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
يه روز گذشت, سپس يک هفته, يک سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد, من به اون نگاه مي کردم که درست مثله فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد, و من اينو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد, با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي, با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي, متشکرم.
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من . اين يخيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
نشستم روي صندلي, صندلي ساقدوش, توي کليسا, اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه, من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينتوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم. اما قبل از اينگه از کليسا بره رو به من کرد و گفت" تو اومدي؟ متشکرم"
مي خوام بهش بگم , مي خوام که بدونه, من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم, اما... من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده, فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند, يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه,دختري که در دوران تحصيلش اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته:
" تمام توجهم به لون بود.آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم, مي خواستم بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتي ام..نميدونم...هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...!!
((آخي!!! )) داستان قشتگي بود نه؟!  واقعا بي ذوقي اگه نظر ندي!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:44  توسط InVaRi  |