تبليغاتX
..:":":..Kp..~~..20..~~..InVar..:":":..
خفن بچه های فرزانگان

اینم نتایج کلی المپیاد زیست سال اولی ها :

۱. بنیامین موسوی اصل

۲. شیدا برات

۳. عسل خبازی پور

۴. پریسا جوادنیا

۵. سپیده آ فرهادی 

اگه بقیه هم می خواید می تونید برید ببینید :

                              http://bioolympiad.blogfa.com

می بینید این بچه های ما چی کار می کنن  ( همه از دم سمپادی )

اینم نتایج سال دومی ها :

۱. سحر شاکری

۲. سینا افضل

۳. معین اسکانی

۴. نگار حکیم زاده

۵. سیده نسرین مولوی

 سلام...چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟! شاخ که درنیوردم...نکنه فکر کردی از شرم خلاص شدی؟! نخیییییر من تا دلت بخواد جون دارم...خوب حال واحول چطوره ؟ من نبودم خوش میگذشت؟ 100 در 100 که خوش نمی گذشت(به این می گن اعتماد به نفس) آخی..تو رو خدا نگاه..!!! اشکاتو پاک کن ...زود...می دونم اشک شادیه ولی حیف این صرورت(یا همون چهره) نباشه که خیس بشه..!!
خب شنیدم که مدرسه ما واسه تابستون خیلی برنامه ریزی کرده و متاسفانه (همون خوشبختانه) استقبال کننده زیاد نداشته...آخه می دونی چیه نکه دبیراش سطحه بالا درس میدن ما هیهچی نمی فهمیم...خلاصه ما هم خیللی از دبیراش استقبال کردیم(بیش از حد زیاد) از تشکیل کلاس منصرف شدن...نمی تونستن به اینهمه دانش آموز رسیدگی کنن...آره دیگه حققم داشتن شوهره بیچاره تا کی باید غذا حاضری بخوره یا بره غذا رو گرم کنه...!!!!(البته این ماله پرسنل مدرسه بوداا)خوب از اون طرف هم کلاسای المپیاد زیست بچه ها خیلی خفن بوده... و حسابی بشون روحیه + داده...اونم تو مرکز فرزانگان !
حالا بر عکس مرکز ما, بهشتی کارش گرفته...هر روز کلاس گذاشته...طفلیا گناه دارن...همین تابستونو داشتن...حالا با زمستونشون فرقی نداره..! تابستونم تابستونای قدیم.....می شستی توو صندوق عقب ماشین.. از هر مانعی هم که رد می شد  سرت میخورد به درش...هله مسافرت...ولی من تاحالا توو صندوق ننشستم از تجربه های بقیه استفاده می کنم..!
راستی اگر جویای حال ما هیتسین ماهم به لطف خدا هنوز زنده ایم(بخشی از نامه فدایت شوم بود)
 


این عکسم که می بینید یکی از  راهروهای اسررار آمیز کنار راهنماییه...یادش بخیر چه دورانی داشتیم..یادمه یه دفه یکی از پسرا راهنمایی از رو دیوار اومد اینور که توپ پینگپنگ برداره..مهرخو(ناظممون) از داخل راهرو مدرسه دیدش(آخه درو پنجره وکللن راه داره به این راهرو) بعد پسره حواسش به ناظم نبود داشت وسایلو زیرورو میکرد سرشو بالا کرد دید ناظمه از ترس داشت غش میکرد...توپو برنداشته از رو دیوار مثه مارمولک رفت بالا پرید اونور...صدای تقوپوق اومد گفت آخخخخخ.....فکر کنم بدجور پریده بود بیچاره...

 موفق باشین...یا حق.!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 13:38  توسط InVaRi  |